مادر


پَـرورد مــرا بـه شیـــر اطهــــر

بـر خاتــم زندگـی چـو گـوهــر

شــد بـاغ جنــان از او معطـــر

گــوینــــد مـــرا چـو زاد مــــادر

پستان به دهن گرفتن آموخت

**


بـــر بحــــر دلــــم کنـــــارۀ من

در بـــود و نبـــود ، چـــــارۀ من

در ظلمـت شـب ستـــــارۀ من

شب هـــا بــرگــاهــــــوارۀ من

بیــدار نشست وخفتن آموخت

**


افسوس کـه ره بـه انتهـا بــرد

از دار و ندار خود چه هـا بــرد ؟

در پرورش ام بسی جفـــا بــرد

دستــم بگــرفت و پـا بپــا بــرد

تــا شیـــوه راه رفتــن آمـوخت

**


شکـر شکن است گـر لب من

از گـــرمـــی دل بــــود تـب من

در صبحگهـی پس از شب من

لبخنــــد نهــــــاد بـــر لــب من

بـر غنچـۀ گل شکفتن آموخت

**


آن مــــادر خـوب و مهـــربـانــم

بـا مهــر و وفــا ، عـزیــز جانــم

هم جسم من و همـــو روانــم

یک حرف و دو حرف بـر زبـانــم

الفــاظ نهـــاد و گفتــن آموخت

**


من هیچ وهرآنچه هست ازاوست

گــر خـوی، مـرا خصــالِ نیکـوست

او جــــای گــرفت در رگ و پـوست

پس هستی من زهستـی اوست

تا هستم و هست دارمش دوست

***

از: ایرج میرزا




گویند مرا چو زاد مادر ،

پستان به دهن گرفتن آموخت

شبها بر گاهواره من ،

بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد ،

تا شیوه راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم ،

 الفاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من ،

بر غنچه گل شکفتن آموخت

پس هستن من ز هستن اوست ،

 تا هستم و هست دارمش دوست

شد مکتب عمر و زندگی طی ،

مائیم کنون به ثلث آخر

بگذشت زمان و ما ندیدیم ،

یک روز ز روز پیش خوشتر

آنگاه که بود در دبستان ،

روز خوش و روزگار دیگر

می گفت معلمم که بنویس ،

گویند مرا چو زاد مادر ،

پستان به دهن گرفتن آموخت

گویند که می نمود هر شب ،

تا وقت سحر نظاره من

می خواست که شوکت و بزرگی ،

پیدا شود از ستاره من

می کرد به وقت بی قراری،

با بوسه گرم چاره من

تا خواب به دیده ام نشیند،

 شبها بر گاهواره من،

بیدار نشست و خفتن آموخت

او داشت نهان به سینه خود،

تنها به جهان دلی که آزرد

خود راحت خویشتن فدا کرد ،

 در راحت من بسی جفا برد

یک شب به نوازشم در آغوش ،

تا شهر غریب قصه ها برد

یک روز به راه زندگانی،

دستم بگرفت و پا به پا برد،

تا شیوه راه رفتن آموخت

در خلوت شام تیره من،

او بود و فروغ آشیانم

می داد ز شیر و شیره جان ،

قوت من و قوت روانم

می ریخت سرشک غم ز دیده ،

چون آب بر آتش روانم

تا باز کنم حکایت دل ،

یک حرف و دو حرف بر زبانم ،

 الفاظ نهاد و گفتن آموخت

در پهنه آسمان هستی ،

او بود یگانه کوکب من

لالایی و شور و نغمه هایش ،

 بودند حکایت شب من

آغوش محبتش بنا کرد ،

در عالم عشق مکتب من

با مهر و نوازش و تبسم ،

لبخند نهاد بر لب من ،

بر غنچه گل شکفتن آموخت

این عکس ظریف روی دیوار،

تصویر شباب و مستی اوست

وان چوب قشنگ گاهواره ،

امروز عصای دستی اوست

از خویش به دیگران رسیدن ،
 
کاری ز خداپرستی اوست

شد پیر و مرا نمود برنا ،

پس هستی من ز هستی اوست،





داد معشوقه به عاشق پيغام

كه كند مادر تو با من جنگ


هر كجا بيندم از دور، كند

چهره پر چين و جبين پر آژنگ


با نگاه غضب آلوده زند

 بر دل نازك من تير خدنگ


از در خانه مرا طرد كند

همچو سنگ از دهن قلما سنگ


مادر سنگ دلت تا زنده است

شهد در كام من و توست شرنگ


نشوم يك دل و يك رنگ تورا

تا نسازي دل او از خون رنگ


گر تو خواهي به وصالم برسي

بايد اين ساعت بي خوف و درنگ


روي و سينه ي تنگش بدري

دل برون آري از آن سينه ي تنگ


گرم و خونين به منش باز آري

تا برد ز آينه ي قلبم زنگ


عاشق بي خرد ناهنجار

نه بل آن فاسق بي عصمت و ننگ


حرمت مادري از ياد ببرد

مست از باده و ديوانه ز بنگ


رفت و مادر را افكند به خاك

سينه بدريد و دل آورد به چنگ


قصد سر منزل معشوقه نمود

دل مادر به كفش چون نارنگ


از قضا خورد دم در به زمين

و اندكي رنجه شد او را آرنگ


آن دل گرم كه جان داشت هنوز

اوفتاد از كف آن بي فرهنگ


از زمين باز چو برخاست، نمود

پي برداشتن دا ، آهنگ


ديد كز آن دل آغشته به خون

آيد آهسته برون اين آهنگ


آه دست پسرم يافت خراش

واي پاي پسرم خورد به سنگ





بازم امشب صدای لالاییه مادر

باز هم امشب باید ستاره بشمارم تا بخوابم

باز امشب نزاشتم ماه تنها بیدار بمونه

فقط...فقط دردم اینه بازم باید فردا دلم دور بمونه

فقط...فقط دعا کن دلم صبور بمونه

نشد یه شب فال حافظ واسه فردام نگیرم

شاید تو یکی از این شبا بشه دستاتو بگیرم

اینجا پر از سیاهیه ستاره هاش نور نداره

مامان بیا ببینمت قلبم دیگه طاقت نداره

جون آسمون آبی کم قصه ای نیست

جدایی از دستای مادر ...تلخه جدایی

فدای دستای نازت فدای چادر نماز سفیدت

دیشب دلم گرفته بود

داد زدم گله دارم ای خدام اگه میشنوی صدام

چرا من بین این همه!!! مگه فرق من چیه!!؟

میخوام اینو بدونی

میخوام اینو بدونی تنهام گذاشتی با...با این شبای بی ستاره

چند وقته چشام ضعیف شده

یکی میگفت از اشک ریختنه زیاده

شاید فکر میکنی تحملم زیاده!؟

نشد یه شب بخوابم بدون پلکای  خیس اما من...

اما من از چشام بیشتر دوستت دارم

دلم واسه تو ...دلم واسه اون روزا تنگ شده

دلم واسه شبای پر ستاره تنگ شده
.



بیاد همه مادرهای سفر کرده...